<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102</id><updated>2011-04-21T22:28:03.710-07:00</updated><title type='text'>Kargadan-soltan-ast</title><subtitle type='html'>NOTE</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kargadans.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>9</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030226357186052</id><published>2004-03-26T03:57:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T04:01:13.983-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Thursday, February 20, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ ركوئيم.&lt;br /&gt;مرد گوش سپرده است به آواز سوگواران. بيرون هوا ابري است. سياه است. باراني است. ولي هنوز باراني در كار نيست. يك‌جور سياهي ملايم ِ خوش، سايه انداخته بر همه‌جا. سايه‌اي كه آدم را هوايي مي‌كند دست به هر كاري بزند. مرد دست مي‌كند توي جيبِ كتش شيشه را مشت مي‌كند و همان‌جور دست در جيب به كلاغ خيره مي‌شود. كلاغ، كنار صورت زن نشسته روي نوك سرو. كنار صورت زن، پشت شانه‌اش، پشت شيشه، آن دورها، بيرون كافه. &lt;br /&gt;كلاغ دارد روي نوك لرزان سرو، لق مي‌خورد. همسرايان مي‌خوانند. زن دستش را بالا مي‌برد توي هوا و پيش چشم مرد تكان تكان مي‌دهد.&lt;br /&gt;«كجايي؟»&lt;br /&gt;مرد، توي جيب، مشتش را باز مي‌كند. شيشه را رها مي‌كند. دستش را در مي‌آورد. فنجان قهوه را مي خواهد بردارد بنوشد، برنمي‌دارد.&lt;br /&gt;«كجا بودم مگه؟»&lt;br /&gt;زن فنجان نيمه‌خالي‌اش را بر مي‌دارد. مي‌گويد:«من از كجا بدونم؟»&lt;br /&gt;و به قهوه لب مي‌زند، فقط لب مي‌زند و فنجان را مي‌آورد پايين مي‌گذارد سرِ جاش توي نعلبكي. مي‌گويد:«هوا يه جوريه... نيست؟»&lt;br /&gt;چشمش را مي‌بندد.&lt;br /&gt;«يه جوريه... الان مي‌گم... الان مي‌گم چه‌جوريه...»&lt;br /&gt;چشم بسته، همين‌جور كه دارد فكر مي كند كه هوا چه جوري است، زبانش، نوك زبانش را هي مي‌كشد روي لب پايينش. مرد، روي شانه‌هاي زن، تقلاي احمقانهء كلاغ را دارد تماشا مي‌كند روي شاخهء لق و بي‌اعتبار سرو.&lt;br /&gt;زن مي‌گويد:«فهميدم! بگم؟»&lt;br /&gt;مرد باز دستش را مي‌برد توي‌ جيب شيشه را مشت مي كند.&lt;br /&gt;«بگو.»&lt;br /&gt;زن مي گويد:«اين هوا جون مي‌ده براي عشقبازي.»&lt;br /&gt;مرد شيشه را محكم فشار مي‌دهد.&lt;br /&gt;زن مي‌گويد:«الان بايد تو خونه باشيم، توي تخت، نه نه نه... توي تخت نه، روي زمين، روي زمين سفت، روي زبري فرش...»&lt;br /&gt;«نميدونم.»&lt;br /&gt;«ولي من مي‌دونم... من مي‌دونم چي مي‌خوام... مي‌دونم چه‌جوري مي‌خوام... و چه‌قدر مي‌خوام.»&lt;br /&gt;«پريد.»&lt;br /&gt;«چي؟»&lt;br /&gt;«مي‌دونستم.» &lt;br /&gt;«چي‌ ميگي‌ تو؟»&lt;br /&gt;زن برمي‌گردد ببيند مرد دارد به چي نگاه مي‌كند ولي چيزي نمي‌بيند جز يك ساختمان بلند، يك سرو آرام، و همان سايهء وسوسه‌برانگيز. دوباره سر بر‌مي‌گرداند مرد را نگاه مي كند. چشم‌هاي خالي مرد را نگاه مي‌كند. از ته چشم‌هاي مرد وحشت مي‌كند. هم وحشت مي‌كند هم دلش مي‌خواهد، مي‌گويد:«من تورو مي‌خوام، همين الانم مي‌خوام، مي‌فهمي‌؟»&lt;br /&gt;مرد سرش را تكان مي‌دهد. به شكل نه، به شكل نمي‌دانم.&lt;br /&gt;زن سيگار روشن مي‌كند. پا روي پا مي‌اندازد. آرنجش را مي گذارد روي ميز و سمت راست صورتش را مي‌خواباند توي كف دستش. خيره به مرد سيگار مي‌كشد. خاكستر سيگارش را مي‌تكاند توي ِفنجان قهوهء نصفه‌نيمه. بعد دستش را مي‌برد پايين روي ساقش جايِ كشِ جوراب را مي‌خاراند. جايِ كشِ جوراب دايره‌اي است سرخ به دور ساقش. تيزي و زبري موهاي پاش را لمس مي‌كند. كِي ‌بود كه آخرين‌بار موهاي پا را تراشيده بود؟ چشم‌هاي مرد كِي خالي شدند؟&lt;br /&gt;«من، مي‌دوني، حالم داره ديگه از اين ركوئيم به هم مي‌خوره عزيزم!»&lt;br /&gt;مرد مي‌گويد:«مي‌خواي بگم عوضش كنن.»&lt;br /&gt;زن مي‌گويد:«اااه، تو ديگه هستي.»&lt;br /&gt;مرد مي‌گويد:«من؟»&lt;br /&gt;زن لبخند مي‌زند. مي‌گويد:«نه، چرا تو؟»&lt;br /&gt;و سيگار را توي زيرسيگاري له مي‌كند. بعد نگاه به خاكستر چسبيده به نوك انگشتش مي‌كند. مي‌مالدش به مانتو. روي مانتو لك مي‌افتد. لك خاكستر را مي‌تكاند. مي‌گويد:«چه كار كنيم حالا؟» &lt;br /&gt;مرد هيچ‌ نمي‌گويد.&lt;br /&gt;زن مي‌گويد:«مي‌دونستم، تو چيزي نمي‌دوني، ولي من مي‌دونم، من همه‌چي مي‌دونم.»&lt;br /&gt;مرد گفت:«اين خوبه، خيلي خوبه، تو خيلي خوبي.»&lt;br /&gt;زن گفت:«اينم مي‌دونستم، ولي تو بهتره يه چيزي رو بدوني، مي‌توني كه بدوني؟ بگم كه بدوني؟»&lt;br /&gt;«بگو.»&lt;br /&gt;«من، خيلي ديگه منتظر تو نمي‌تونم بمونم، نمي‌مونم.»&lt;br /&gt;مرد ديد چيز گرد فلزي زردي روي ميز چرخ خورد و چرخ خورد و خورد به فنجان قهوه و ماند. قهوه‌اش حسابي يخ كرده بود. به زن گفت:« يكي ديگه مي‌خوري؟ من بايد يه داغ سفارش بدم.»&lt;br /&gt;«بده، براي خودت بده.»&lt;br /&gt;زن كيفش را باز مي‌كند. پول را مي‌گذارد روي ميز و خم مي‌شود لب مرد را مي‌بوسد و مي‌رود. در را هل مي‌دهد و مي‌رود. مرد به زن نگاه نمي‌كند. به در نگاه مي‌كند. بوسهء خيس و شور زن را مزه‌مزه مي‌كند و در را مي‌بيند كه هي مي‌رود و هي مي‌آيد و آرام مي‌شود و آرام مي‌گيرد و مي‌ماند.&lt;br /&gt;با اشاره، سفارش يك قهوهء‌ ديگر مي‌دهد. دست مي‌كند توي جيب. &lt;br /&gt;ركوئيم در اوج.&lt;br /&gt;همسرايان مي‌خوانند.&lt;br /&gt;مرد به بخار رقصان قهوهء‌ تازهء‌ پيش چشمش خيره مي‌شود. بخار يك آن شكل زني ‌به خود مي‌گيرد و زود محو مي‌شود. دست مشت شده را از توي جيب درمي‌آورد. مشتش را روي ميز باز مي‌كند. درِ شيشهء قرص را باز مي‌كند. شيشه را خالي مي‌كند توي فنجان. قرص‌ها مي‌ريزند توي سياهي.مرد سياهي را هم مي‌زند. هم مي‌زند. هم مي‌زند. بعد فنجان را بالا مي‌برد. اول لب مي‌زند، بعد باز لب مي‌زند، بعد يك‌نفس تمام سياهي را سر مي‌كشد.&lt;br /&gt;فنجان را مي‌گذارد روي ميز.&lt;br /&gt;فنجان سفيد است &lt;br /&gt;سفيد و سرد و خالي&lt;br /&gt;خاليِ خاليِ خالي. مثل مغز و حافظهء مرد.&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 3:02 AM توسط كرگدن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030226357186052?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030226357186052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030226357186052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030226357186052' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030217769998193</id><published>2004-03-26T03:55:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:59:48.123-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Thursday, March 20, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ بـهــاريــــه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك حياط خاكي. توي حياط دو تا بچه دارند بازي مي‌كنند. خاك‌بازي مي‌‌كنند. يكي شكل گل مي ‌كشد يكي ابر مي‌كشد.&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;زني دارد برنج آب مي‌كشد براي ظهر نهار مي‌پزد. راديو روشن است. مردي آواز مي‌خواند. زن همراه با خواننده زير لب مي‌خواند.&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;مرد از روي تخت بلند مي‌شود. كش و قوس مي‌رود. هنوز لذت عشقبازي صبح با زن توي تنش مانده است. مي‌رود بيرون مي‌رود توي آشپزخانه از پشت زن را بغل مي‌كند كنار گوشش را مي‌بوسد. زن دست خيسش را به صورت مرد مي‌كشد برمي‌گردد مرد را مي‌بوسد.&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;پسري روي نقشهء جهان رگش را مي‌زند.&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;جنيني زاده مي‌شود&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;دختري با حس گنگ بلوغ برابر آينه برهنه مي‌شود&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;گورستان در شهوت بهار نفس‌نفس مي‌زند.&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;سرزميني در آستانهء انفجار&lt;br /&gt;انفجار &lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;انفجار&lt;br /&gt;بازي متلاشي مي‌شود&lt;br /&gt;مغز پريشان دو كودك در حياط &lt;br /&gt;عشق متلاشي مي‌شود&lt;br /&gt;تكه‌هاي متلاشي زن و مرد روي ديوار&lt;br /&gt;بلوغ متلاشي مي‌شود&lt;br /&gt;جسم متلاشي دختر در شيشه‌شيشه‌هاي آيينهء خرد شده&lt;br /&gt;سرزميني متلاشي مي‌شود&lt;br /&gt;تكه‌اي از نقشهء گسيختهء جهان در مشت بريدهء يك جوان&lt;br /&gt;گورستان هي گل مي‌دهد گل مي‌دهد گل مي‌دهد و در بغداد فقط صداي زوزهء شغال شنيده مي‌شود در بهار!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 10:12 AM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030217769998193?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030217769998193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030217769998193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030217769998193' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030210652248391</id><published>2004-03-26T03:54:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:58:36.936-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Monday, March 17, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ جفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين‌جا&lt;br /&gt;اين پايين&lt;br /&gt;پايينِ اين‌جا كه من ساكنم، دره است. از توي دره صداي آب مي‌آيد كه مي‌گريزد و چرخان مي‌رود مي‌خورد به صخره‌اي و خروشان مي‌شتابد سوي جايي كه نمي‌دانم كجاست. خروش و گريزش را مدام مي‌شنوم. گيجابِ مهرباني كه خنكاي خيسش گاه بر صورتم مي‌گذرد و مي‌لرزاندم. من فقط مه مي‌بينم و وحشتي كه شكل سقوط است.&lt;br /&gt;هر روز يكي از اين ريگ‌هاي ريز را برمي‌دارم نگاه مي‌كنم ناز مي‌كنم و مي‌فرستمش پايين. هيچ‌وقت صداي افتادنش را نمي‌شنوم.&lt;br /&gt;از اين‌جا، از اين بلندي مي‌ترسم.&lt;br /&gt;كي آمدم اين‌جا؟ اين‌جا كجاست؟ كي مرا اين‌جا آورده؟&lt;br /&gt;مه مي‌پيچد توي دهانم. صدايم. صدايم توي دره مي‌پيچد.&lt;br /&gt;پشت سرم ديوار است. بلند است. ديوار جابه‌جا خزه بسته است. من خزه‌ها را اين‌جور، سرم را مي‌چسبانم به ديوار، گاز مي‌زنم مي‌خورم و دماغم هي ساييده مي‌شود به زبري سبز و خيس ديوار. ديوار. ديوار ـــــــــــ تكيه‌گاه من.&lt;br /&gt;چيزي گاهي توي دلم مثل اين خاكِ پيشِ پام كپه مي‌شود. نفس مي‌زنم. دلم مي‌گيرد و من نفس‌نفس مي‌زنم و كپه بزرگ مي‌شود هي بزرگ‌تر مي‌شود. خم مي‌شوم. دهانم را باز مي كنم رو به دره و فرياد مي‌زنم. آن پايين آب پرخروش مي‌گذرد. پشت مه.&lt;br /&gt;تكيه به ديوار مي‌دهم. پاهايم را دراز مي‌كنم. كپه را خراب مي‌كنم. چشمم مي‌سوزد.&lt;br /&gt;پاهايم را بغل مي‌كنم. پيشانيم را مي‌گذارم روي زانوهام. زانوهايم دوست خاكند. دوست اشك‌هام. قطره‌ها سرمي‌خورند و از چانه‌ام مي‌چكند روي خاك و دوست خاك مي‌شوند. دوست ريگ‌هاي ريزِ كنارِ پام.&lt;br /&gt;بالاي سرم مه است. روبه‌رويم مه است. پيش پايم دره است. پشت سرم ديوار.&lt;br /&gt;دست‌هام را از دور زانو باز مي‌كنم. با اين دست شانهء آن‌ور و با آن دست شانهء اين‌ور را سفت مي‌چسبم و خودم را به آغوش مي‌گيرم. نشسته. تكيه داده به ديوار. دوزانو. نوك زبانم را مي‌زنم به پوستم. مزه مزه مي‌كنم. پوستم را مي‌ليسم. مي‌مكم. گزگز گذران لرز. توي خودم جمع مي‌شوم كپه مي‌شوم &lt;br /&gt;خلاء&lt;br /&gt;سقوط&lt;br /&gt;مه&lt;br /&gt;آب خروشان مي‌گذرد&lt;br /&gt;مي‌خوابم.&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 7:02 AM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;archived &lt;br /&gt;........................................................................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Friday, March 14, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ در خانه را باز كردم رفتم تو نشستم ته تاريكي.&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد سيگارم را روشن كرد گفت:«خسته نباشي!»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«باز كه پكري؟»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«بريم بيرون بارون بازي؟»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«نه، امشب نوبت منه، بيا شطرنج بازي كنيم، باشه؟»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«بريم تو پنج سال پيش؟»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«نوار گوش كن! خيلي وقته آهنگ گوش نكرديم.»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«مگه امشب قرار نداري، پا شو ديگه، ببين من چه لباس خوشگلي پوشيدم، نكنه باز ميخواي بدقولي كني نري سر قرارت؟»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«امشب باز ميخواي شام نخورده و لباس نكنده بگيري بخوابي؟»&lt;br /&gt;ته تاريكي يكي از جن‌ها آمد گفت:«من ميدونم چي حالتو خوش ميكنه، بريم تو آشپزخونه بساط ونوسو مهيا كنم برات؟ »&lt;br /&gt;ته تاريكي&lt;br /&gt;ته تاريكي&lt;br /&gt;ته تاريكي&lt;br /&gt;ته تاريكي فقط جن دلمردگي بود كه نبود!&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 11:00 AM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030210652248391?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030210652248391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030210652248391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030210652248391' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030177322390244</id><published>2004-03-26T03:49:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:53:03.106-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Tuesday, April 08, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ بوسه &lt;br /&gt;روز سوم آشنايي با هم رفتند نمايشگاه نقاشي. با هم كنار هم مي‌رفتند و گهگاه مي‌ايستادند به تماشاي يك تابلو. مرد چشم ديدن نقاشي نداشت ولي زن هم كه چشمش را داشت حوصله‌اش را نداشت. بعد ميانه‌هاي راهروي نمايشگاه يك آن با هم برگشتند و به هم نگاه كردند و توي چشم‌هاي هم خواندند كه از همان‌جا كه هستند بپيچند و از نمايشگاه بزنند بيرون. بيرون سرد بود. خلوت بود. شب بود. و سيگار عجيب مي‌چسبيد. مرد دست كرد توي جيب و زن كيفش را باز كرد. سيگارشان يكي بود.LIPS. فقط چيزي كه بود مال زن سفيد بود و مال مرد آبي. لب‌هاي زن سرخ بود. مرد فكر كرد حتما نقش لب‌هاي زن مي‌افتد روي فيلتر. سيگار زن را روشن كه كرد توي نور لرزان كبريت به سايه‌روشن‌هاي چهرهء زن خيره شد. مژه‌هاي چشم چپ زن انگار سوخته بود و چشمهاش توي آتش درخششي خيره كننده داشت. &lt;br /&gt;«چه كار كنيم؟»&lt;br /&gt;«قدم بزنيم.»&lt;br /&gt;«آره، راه بريم.»&lt;br /&gt;«راه بريم حرف بزنيم يه‌كم.»&lt;br /&gt;راه افتادند ولي حرف نزدند. اين داشت به حرف‌هايي كه مي‌خواهد بزند فكر مي‌كرد و آن به ته خيابان نگاه مي‌كرد. ته خيابان يك چراغ راهنما بود كه نور سرخش هي خاموش مي‌شد هي روشن مي‌شد. به سه‌راهي كه رسيدند زن ايستاد. خم شد. بند كفشش را باز كرد. پاي برهنه‌اش را گذاشت روي اسفالت سرد و كفشش را دمر كرد. و بعد باز پوشيدش. به مرد لبخند زد. گفت:«ريگ بود.»&lt;br /&gt;پيچيدند سمت چپ. خيابان درختي ساكتي بود. زن به حسي كه خيابان درش بيدار كرده بود فكر كرد. هي فكر كرد هي فكر كرد. بعد فكر كردن را رها كرد و گذاشت حس بپلكد براي خودش توي تنش. توي مغزش. حس خوبي بود. چند قدم كه رفتند يكهو يك چيزي از روي زمين گريخت پريد روي درخت و خرت خرت بالا رفت رفت نشست روي يك شاخه. هر دو ماندند و نگاهش كردند. روي شاخه يك جفت چشم داشت مي‌درخشيد. &lt;br /&gt;«خيابون خوشگليه.»&lt;br /&gt;«هم خوشگله هم يه جوريه!»&lt;br /&gt;«چه جوريه؟»&lt;br /&gt;زن مي‌خواست بگويد كه چه جور است اما به جاي حرف زدن باز خم شد و كفشش را در آورد و پوشيد و باز راه افتادند. مرد براي خودش سيگار روشن كرد و نفهميد چرا دستش اينهمه دارد مي‌لرزد و به خيابان فكر كرد و اينكه كمي ديگر كه بروند خيابان تمام مي‌شود و زن كيفش را از اين دست داد به آن دست و فكر كرد نبايد بگذارد خيابان تمام شود وگرنه به حسش خيانت كرده است و مرد به آهنگ خوش عبور آب در جوي داشت گوش مي‌كرد و داشت به مژه‌هاي سوختهء زن فكر مي‌كرد و به ترسي كه تمام تنش را تسخير كرده بود. از يك چيز محو وحشت داشت از يك چيزي مثل بعد از حالا. چيزي كه قرار بود در اين ساعت در اين خيابان شكل بگيرد و ترسناك بود. بعد براي مرد هميشه پيچيده بود. و مرد مي‌دانست كه دارد با پاهاي خودش مي‌رود سمت اين پيچيدگي مرموز ترسناك معركه. به خودش كه آمد ديد تنهاست. زود چرخيد. ديد زن چند قدم عقب‌تر ايستاده و دارد نگاهش مي‌كند. زن با پاهاي برهنه ايستاده بود و داشت با انگشت اشاره مي‌كرد كه مرد برود طرفش. رفت. برابر زن كه رسيد ايستاد. توي چشم‌هاي هم نگاه كردند. چيزي كه توي چشم‌ها بود حتما خيلي ترسناك بود چون هر دو چشم‌هاشان را بستند و بعد ديگر فقط عبور آرام آب بود كه ميان طعم بي‌نام لب‌هاي زن و مرد جريان داشت. روسري زن افتاد و مرد يك آن كه چشم گشود از پشت پردهء گيسوي رهاي زن برق چشم‌هاي گربه را ديد كه جلوهء غريبي داشت. غريب‌تر از تمام پيچيدگي‌هاي جهان! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 7:42 PM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030177322390244?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030177322390244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030177322390244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030177322390244' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030168054798830</id><published>2004-03-26T03:47:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:51:30.450-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Wednesday, April 23, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ بار سوم نميدانم بود يا چندم كه باز پايمان خورد به هم و من باز پايم را كشيدم اين‌ورتر و او نه برداشت و نه گذاشت و گفت:« راحت باش بابا!»&lt;br /&gt;گفتم:«ممنون.»&lt;br /&gt;و از پشت شيشهء خيس ماشين خيره شدم به يك تكه چيز سياهِ سبك سرگردان كه داشت توي آسمان براي خودش هي مي‌چرخيد انگار توي گرباد گير كرده بود.&lt;br /&gt;«خونه‌ت اكباتانه؟»&lt;br /&gt;برگشتم سمت صداش ولي خيلي دل نكردم نگاهش كنم. فقط لبخندش را ديدم و بعد رو به پشت كلهء راننده گفتم:«بله.»&lt;br /&gt;گفت:«‌چه خوب!»&lt;br /&gt;گفتم:« كجاش خوبه؟»&lt;br /&gt;گفت:« ما هم اكباتانيم.»&lt;br /&gt;گفتم:«خوبه!»&lt;br /&gt;و هر سه با هم خنديديم. آنها دو نفر بودند. آنكه پشت سر راننده كنار شيشه نشسته بود گهگاه هي توي گوش اين يكي كه كنار من نشسته بود پچ‌پچ مي‌كرد. آن‌كه كنار من نشسته بود گفت:« تنها هستي؟»&lt;br /&gt;گفتم:« آره.»&lt;br /&gt;گفت:«تنهايي خوب نيست!»&lt;br /&gt;گفتم:«نميدونم .... ولي بد هم نيست!»&lt;br /&gt;گفت:« ميخواي امشب تنها نباشي؟»&lt;br /&gt;نگاه كردم، هرچي نگاه كردم ديدم آن چيزِ سياهِ سبكِ سرگردان توي باد را ديگر نمي‌بينم، گفتم:«باشه، ولي نه سه نفري!»&lt;br /&gt;گفت:« خوب زنگ بزن به دوستات، يكي بالاخره گير مياد كه جفتمون درست بشه چارتا بشيم!»&lt;br /&gt;گفتم:«بي‌خيال.»&lt;br /&gt;گفت:«باشه، ما با هم ميايم ولي تو يك نفر حساب كن.»&lt;br /&gt;ديدم رك حرف زدن، واقعيتِ صريحِ لخت افتاده توي آفتاب خيلي ترسناك است، صراحت هميشه برايم پر از وقاحت بوده و وحشت. ماشين انگار هزار سال بود كه مانده بود پشت چراغ قرمز. گفتم:«بهتره بي‌خيال بشيم.»&lt;br /&gt;برگشت و با بغل دستيش شروع كرد پچ‌پچ كردن. ماشين راه افتاد. باران داشت شلاق‌وار مي‌باريد.&lt;br /&gt;گفت:«بد قلق!»&lt;br /&gt;گفتم:«كي! من!؟»&lt;br /&gt;گفت:«ها ديگه پس كي؟» و خنديد.&lt;br /&gt;از دوستش كه خداحافظي كرد از ايستگاه، تا خودِ خودِ خودِ ورودي، زير باران دويديم بي‌چتر. توي آسانسور هر دو ساكت داشتيم به زمين نگاه مي‌كرديم و به آبي كه از لباسهايمان مي‌چكيد و راه مي‌افتاد كف آسانسور.&lt;br /&gt;در را باز كردم و رفتيم تو. اتاق سرد بود.&lt;br /&gt;گفت:« نگاه! شديم موش آب كشيده!»&lt;br /&gt;گفتم:«الان درست ميشه.»&lt;br /&gt;و رفتم هيتر برقي را زدم و حوله را دادم دستش و گفتم:« من الان برات لباس خشك و تميز ميارم!»&lt;br /&gt;خنديد. گفت:« لباس زنونه هم داري مگه؟»&lt;br /&gt;گفتم:« يه پيرهن دارم يادم نيست از كجا ولي هر كي برام خريده فكر كرده لابد من 2 متر قد دارم! اون به دردت ميخوره!»&lt;br /&gt;رفت حمام. من هم رفتم ببينم تو يخچال چي داريم براي خوردن. بستهء‌سوسيس يخ‌زده را درآوردم و كتري را گذاشتم جوش بيايد. و نمي‌دانم چي شد كه يكهو وسوسهء ونوس افتاد به جانم. يك ماهي مي‌شد طرفش نرفته بودم. و امشب تو اين هوا و حال مي‌چسبيد. فقط سختيش اين بود كه پيش هيچ زني تا حالا اين كار را نكرده بودم.&lt;br /&gt;«آقاهــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!»&lt;br /&gt;«بَـــــــــــــــــــــــــله!!، اومدم!»&lt;br /&gt;« كيف منو مياري بي‌زحمت.»&lt;br /&gt;كيفش را بردم برايش. از لاي در حمام داشت بخار بيرون مي‌زد. گفتم:«بفرما!»&lt;br /&gt;دستش از لاي در آمد بيرون. لاغر بود دستش ، سفيد بود، خيس بود، و زير پوستش رگ‌هاي نازك آبي پيدا بود.&lt;br /&gt;گفت:«مرسي.... اون لباس رو هم بياري ديگه تمومه!»&lt;br /&gt;گفتم:« باشه، ميذارمش همينجا روي اين صندلي پشت در.»&lt;br /&gt;پيراهن را آوردم گذاشتم و رفتم چاي را دم كردم. توي گنجه نگاه كردم ببينم چقدر دارم. براي امشب بس بود. براي يك نفر.&lt;br /&gt;«كجايي؟»&lt;br /&gt;از تو آشپزخانه نگاهش كردم. خوشگل بود. موهاش بلند بود. لباس بهش مي‌آمد. تا روي زانوش مي‌رسيد. ايستاده بود وسط اتاق و داشت با يك‌جور لبخند خيلي خيلي مليح نگاهم مي‌كرد. لباس خيس‌هاش دستش بود. گفت:« داري چه كار مي‌كني؟»&lt;br /&gt;«چاي درست كردم.»&lt;br /&gt;«چاي؟ الان چاي كسي ميخوره آخه!!!!»&lt;br /&gt;«مشروب هم هست، بريزم برات؟»&lt;br /&gt;«آره بابا، بريز بخوريم گرم بشيم......... اينا رو كجا پهن كنم خشك بشن؟»&lt;br /&gt;«بذارشون روي همون صندلي من الان ميام ترتيبشو ميدم»&lt;br /&gt;يك ليوان ريختم و با ماست و چيپس گذاشتم توي سيني بردم براش. نشستيم روي زمين. &lt;br /&gt;گفت:« مگه تو نمي‌خوري؟»&lt;br /&gt;گفتم:«ببين ... من يه چيزي بايد بهت بگم...»&lt;br /&gt;گفت:«ترسناك حرف مي‌زني! چي شده؟» و ليوان را برداشت و لب زد و مزه مزه كرد. &lt;br /&gt;گفتم:«اشكال كه نداره ما امشب كاري نكنيم... ها؟»&lt;br /&gt;گفت:« منظورت چيه؟»&lt;br /&gt;گفتم:«فقط حرف بزنيم... با هم .... حرف بزنيم فقط...»&lt;br /&gt;گفت:«خوشگل نيستم؟ از هيكلم خوشت نيومد؟»&lt;br /&gt;گفتم:«نه..... نه .... اين حرفا نيست اصلا.... خيلي هم معركه هستي.... خنده‌هات حرف نداره!»&lt;br /&gt;گفت:«‌خب پس چي؟»&lt;br /&gt;گفتم:«‌ببين ... خيلي بلد نيستم توضيح بدم ... »&lt;br /&gt;گفت:«پس برا چي ما الان با هميم؟»&lt;br /&gt;گفتم:«تو ماشين نمي‌شد بگم.... حالا هم خيلي نمي‌تونم بگم.... اگه ناراحت كننده‌س مي‌توني بري، الان زنگ مي‌زنم ماشين بياد»&lt;br /&gt;ليوانش را سر كشيد گفت:«بدم مياد از آدماي بيخودي مرموز!»&lt;br /&gt;ليوانش را گرفت طرفم گفت:« خاليه...»&lt;br /&gt;گفتم:«منم بدم مياد!»&lt;br /&gt;رفتم بطري را برداشتم آوردم برايش باز ريختم. گفت:« من همه جور مردي ديدم... ميدونم دردت چيه..... ببينم تو مگه خودت مشروب نمي‌خوري.»&lt;br /&gt;گفتم:« چرا ولي امشب مي‌خوام چيز بكشم...»&lt;br /&gt;گفت:«ترياك.»&lt;br /&gt;گفتم:«آره.... ولي ما بهش ميگيم ونوس.»&lt;br /&gt;گفت:«بابا تو خيلي باحالي..... مردا همه با ما كه طرف ميشن ترياك ميكشن كه كمرشون سفت بشه ديرتر اون كثافت بپاشه بيرون و بيشتر لذت ببرن ... تو ولي كه مي‌گي كاري نمي‌خواي بكني؟»&lt;br /&gt;گفتم:«ميكشم كه حواسم جمع باشه.... مشروب گيجم مي‌كنه!»&lt;br /&gt;گفت:«پس به سلامتي چون من خيلي دوست ندارم حواسم جمع باشه دوست دارم هميشه حواسم پرت باشه!»&lt;br /&gt;و باز ليوان را رفت بالا. چيپس را برايش زدم توي ماست و بردم طرف دهانش. دهانش را باز كرد مزه را خورد بعد لبها را كرد شكل بوسه و صداي بوسه پيچيد تو فضا.&lt;br /&gt;گفتم:«آهنگ چي‌بذارم؟»&lt;br /&gt;گفت:«هرچي دوست داري بذاري بذار! فقط چيزي نباشه كه خيلي قاطي‌ بشيم باش!»&lt;br /&gt;اول آمدم الهه بگذارم بعد ديدم فقط آهنگ باشد بهتر است اين شد كه سه‌گانهء كيسلوفسكي را گذاشتم و كاغذ و چسب برداشتم رفتم نشستم پيشش.&lt;br /&gt;گفت:«هميشه تنها هستي؟»&lt;br /&gt;گفتم :«آره.»&lt;br /&gt;گفت:«همهء‌كتاباي اونجا رو خوندي؟»&lt;br /&gt;گفتم:«آره.»&lt;br /&gt;گفت:«من يه كلمه بخونم خوابم ميگيره.»&lt;br /&gt;گفتم:«من برم بشينم دو تا دود بگيرم، باشه؟»&lt;br /&gt;گفت:«روت نميشه جلو من بكشي؟»&lt;br /&gt;گفتم:«تا حالا جلو هيچ زني اين كارو نكردم.»&lt;br /&gt;گفت:«ميخواي برات بگيرم؟»&lt;br /&gt;گفتم:«راست مي‌گي؟ بلدي بگيري؟»&lt;br /&gt;گفت:«بده به من اينو كوچولو!»&lt;br /&gt;دو تا صندلي بردم گذاشتم كنار اجاق نشستيم. ونوس را زدم سر سنجاق گرفتم روي آتش بعد كه خوب پخت دادمش دست او و سيخ را هم گذاشتم كنار آتش كه زود سرخ شد. ني‌‌هاي كاغذي را هم كردم توي قُل‌قُلي.&lt;br /&gt;گفت:«برو!»&lt;br /&gt;لبم را گذاشتم لب ني و او سيخ سرخ را زد تو دل ونوس كه شد دود و دود پيچيد توي قل‌قل و بالا رفت از ني و رفت توي سينه.&lt;br /&gt;گفت:«چطور بود؟»&lt;br /&gt;گفتم:«معركه بود.»&lt;br /&gt;گفت:«برو!»&lt;br /&gt;و باز سيخ سرخ را برداشت و من خم شدم رو به ني و او گفت:« راستي يه چيزي!»&lt;br /&gt;با حركت سر گفتم:«‌چي؟»&lt;br /&gt;گفت:« ميدونستي خونه‌ت خيلي سكسيه!»&lt;br /&gt;دود را آرام دادم بيرون و گفتم:«مگه خونه هم سكسي ميشه؟ يعني چه جوري سكسي؟»&lt;br /&gt;گفت:«آخه يه جوريه... چه جوري بگم... خيلي دنجه.... خلوته.... من كه تا پامو گذاشتم تو حالي به حالي شدم!»&lt;br /&gt;سيخ را گذاشت كنار آتش كه سرخ شود و با همان دستي كه سنجاق ونوس را گرفته بود ، با ناخن بلند انگشت كوچكش پوست سينه‌‌اش را آرام خارش داد و بعد با همان انگشت و انگشت شست دكمهء‌بالايي را باز كرد و دستش را برد تو و همان‌جا را كه خط ميان پستان‌ها آغاز مي‌شود خاراند.&lt;br /&gt;گفتم:«هر وقت خسته شدي بگو.»&lt;br /&gt;سيخ را برداشت گفت:« برو.» و گفت:«تو از اون مردايي هستي كه تا زني رو دوست نداشته باشن نميتونن باش بخوابن.... مگه نه؟»&lt;br /&gt;دود را دادم تو،چشمم را بستم و گفتم:«آره فكر كنم! اون‌جوري... يعني سكس با غريبه‌ها حالمو تا يك‌ماه خراب مي‌كنه»&lt;br /&gt;گفت:«ولي اشتباه ميكني!»&lt;br /&gt;گفتم :«چرا؟»&lt;br /&gt;گفت:«سكس ربطي به هيچي نداره، يه حسه، يه نيازه كه اگه پا داد بايد همون‌موقع بهش جواب بدي!»&lt;br /&gt;گفتم:«با هر كي كه شد شد!»&lt;br /&gt;گفت:«آره، تا وقتي تنها هستي و به كسي تعهدي ندادي با اولين نفري كه سر راهت سبز شد و چراغ زد ميتوني بخوابي، مثل من!»&lt;br /&gt;گفتم:«ممنونم از راهنماييت، ولي نمي‌تونم.»&lt;br /&gt;گفت:« من مشروب مي‌خوام!»&lt;br /&gt;گفتم:«باشه خوب چرا داد مي‌زني!»&lt;br /&gt;و خنديديم و من رفتم كه از توي اتاق ليوانش را بياورم. دستم را گرفت. تو چشم‌هام خيره شد. چشم‌هاش يك جور غريبي پر از خواستن بود. گفت:«منو ببوس! فقط يك بوسه، باشه؟»&lt;br /&gt;چشم‌هاش را بست و زبانش را كشيد روي لبش لبش را خيس كرد. &lt;br /&gt;بوسيدمش.&lt;br /&gt;و رفتم ليوانش را پر كردم آوردم گذاشتم كنار دستش.&lt;br /&gt;نصف ليوان را خورد. گفت:«مشكل جنسي نداري تو؟»&lt;br /&gt;خنده‌ام گرفت. از آن خنده‌هاي ته دل!&lt;br /&gt;گفتم:«منظورت همجنس‌بازيه؟»&lt;br /&gt;گفت:«دقيقا“.»&lt;br /&gt;گفتم:«امتحان نكردم.»&lt;br /&gt;گفت:«ازدواج كردي؟»&lt;br /&gt;گفتم :« يه بار.»&lt;br /&gt;گفت:«بعدشم طلاق گرفتين، آره!»&lt;br /&gt;گفتم:«سيخ داره آب مي‌شه رو آتيش خوشگله!!!»&lt;br /&gt;گفت:«واي راست ميگي.... بيا ... برو... » و من باز لب زدم به ني و او پرسيد:« بچه هم داشتين؟»&lt;br /&gt;سر تكان دادم . گفت:«دختر يا پسر؟»&lt;br /&gt;گفتم:«ميشه حرفشو نزنيم؟»&lt;br /&gt;گفت:«منو ببخش!»&lt;br /&gt;گفتم:«شام چي مي‌خوري؟»&lt;br /&gt;گفت:«هرچي تو خوردي»&lt;br /&gt;و باقي ليوان را سركشيد. رفت توي اتاق. من هم مشغول سرخ كردن سوسيس‌ها شدم. دو تا دود ‌گرفتم و بعد باز سوسيس‌ها را هم‌زدم و دود ‌گرفتم و گوجه‌ها را ‌شستم و سوسيس‌ها كه خوب سرخ شد زير گاز را خاموش كردم. شام را چيدم توي ديس و بردم تو اتاق. روي فرش دمر به خواب رفته بود. يك‌جوري كه انگار هزار سال است كه در خواب است. دست‌هاش را به هم چفت كرده بود و بالش‌وار سرش را گداشته بود روي آن ها و يك پاش را خم كرده بود و زانوش را برده بود تو دلش. پشت آن پاي ديگرش كه صاف بود هزار تا رگ كبود و آبي توي هم دويده بود. و بالاتر ، تكه‌اي از تورِ حاشيهء شورت سفيدش پيدا بود. &lt;br /&gt;بيشتر از اين‌كه تحريك كننده باشد معصومانه بود. عين بچه‌اي بود كه وسط بازي خوابش برده باشد. پتو آوردم كشيدم روش و چراغ را خاموش كرده نكرده ياد پول افتادم. كثيف ترين قسمت قضيه همين قسمت بود. باز شانس آوردم كه خواب بود. پول را گذاشتم توي كيفش و چراغ را خاموش كردم خودم هم رفتم توي اتاقم دراز كشيدم روي تخت و چشم بستم تا موج تصاوير ونوسم ببرد با خودش.&lt;br /&gt;صبح كه بيدار شدم نبودش. پتو را يك جور خوشگلي تا كرده بود و يك گوشه گذاشته بود. آن لباس بلند را هم جوري كه فقط يك زن مي‌تواند تا كند گذاشته بود روي صندلي و با روزنامه سفره پهن كرده بود و بساط صبحانه را چيده بود.كنار سفره، پول‌ها را ديدم و كنار پول يك تكه كاغذ يادداشت كه روش با دست‌خطي كودكانه نوشته بود: چيز جان(مسخره‌س كه تمام ديشب يادمان رفت اسم هم را بپرسيم ، نه؟) كره را چون ترسيدم دير بيدار شوي و آب شود نگذاشتم بيرون. خيلي شب خوبي بود. منو ببخش كه زود خوابم برد. هر چند همون بهتر كه زود خوابم برد چون بعيد نبود بعد از عشقبازي عاشقت بشم! آخه من بر عكس تو هستم! در ضمن بار آخرت باشه دست تو كيف خانوما مي‌كني خوشگله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 4:49 PM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;49 تا نظر &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030168054798830?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030168054798830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030168054798830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030168054798830' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030153780385002</id><published>2004-03-26T03:45:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:49:07.733-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Friday, May 09, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ هياهو بود. همه در مي‌رفتند. و من، تنها، مانده بودم ميان هياهوي جمع. جمعي كه مي‌گريخت. و من مانده بودم توي پياده‌رو با پاهايي انگار سيمان. درمانده از حركت هي تنه مي‌خوردم از جمع. جمعيت هي مي‌گريخت و گريزش تمامي نداشت و من هي مي‌خواستم خودم را بكشم به كناره‌هاي پياده‌رو به گوشه‌ها و نمي‌شد و هي تنه مي‌خوردم و همه مي‌دويدند با حرف با هياهو مي‌گريختند و من هي تنه مي‌خوردم.&lt;br /&gt;بعد&lt;br /&gt;ديگر&lt;br /&gt;انگار&lt;br /&gt;كسي نماند&lt;br /&gt;ديگر كسي نبود.&lt;br /&gt;من مانده بودم و يك پياده‌رو پر از خرت و پرت و پاره‌كاغذ. بادي آرام داشت مي‌وزيد و كاغذ‌ها را بر پياده‌رو مي‌راند مي‌گرداند و رقصان مي‌بردشان مي‌چسباند به حفاظ فلزي مشبك زيرزمين يك قنادي كه از توش بوي گند قند سوخته داشت مي‌زد بيرون تو هوا.&lt;br /&gt;«خوابتان خوش!»&lt;br /&gt;«خوش به خوابتان‌خوش به‌خوابتان‌خوش‌به‌خوابتان............شهروندان نازنين!»&lt;br /&gt;صدا از كجا ناگهان نمي‌دانم آمد و پيچيد تو هوا.&lt;br /&gt;«شهر ون دان‌نا زنين...»&lt;br /&gt;صدا با يك‌جور تقطيع غريب عروضي هجا به هجا در هوا توي تن هوا توي گوش من و روي تنم مي‌گذشت و با باد هي دور هي نزديك مي‌شد.&lt;br /&gt;ولي شب، شب نبود اصلا“ شب نبود. زمان يك‌جور بدي ايستاده مانده بود كپك‌زده انگار و رنگ آسمان چيزي بود بين بنفش و سرب. چيزي در مايه‌هاي كبود و بوي لاشهء يابوي باد كرده كه مثل يك لكه، نه، درست مثل حجمي ‌درشت و سياه افتاده بود چند متر جلوتر پيش جوي خشك حاشيهء ميدان ــ ميدان كاكتوس.&lt;br /&gt;توي طنين رو به زوال صداي بلندگوي پنهان در يك گوشهء‌ ميدان چيزي انگار از غيب ناگاه متجلي مي‌شود و مي‌شود كودكي پستانك به دهان با موي پريشان و روي گريان.&lt;br /&gt;ايستاده است. دختري سه‌چار‌ساله. با گوشواري به گوش راست و مُف آويزان. گريه مي‌كند. پستانك را مي‌مكد. دامنش ريش‌ريش است پيراهنش پاره‌پاره. مُف و پستانك را با هم مي‌مكد. و دست از گريه بر‌نمي‌دارد. تكان هم نمي‌خورد. با پاهاي سيماني نگاهم مي‌كند. نگاهش مي‌كنم. نگاه مي‌كند. نگاه مي‌كنيم به هم. به پاهاي هم. و درمانده گوش مي‌دهيم به صداي زن. به طنين جنون!&lt;br /&gt;از دور، از پنجره‌اي از پنجره‌هاي ميدان صداي نفس‌نفس‌هاي شهواني زني شنيده مي‌شود كه دارد زير فشارهاي جنون به لذت مي‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 1:36 PM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;21 تا نظر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030153780385002?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030153780385002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030153780385002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030153780385002' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030148689095369</id><published>2004-03-26T03:44:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:48:16.826-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Monday, May 12, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ يك تكست نسبتا“ پست‌مدرنيستي، از كمر به پايين!!!&lt;br /&gt;اين پست‌مدرنيسم داخلي دارد بدجوري حال مرا بد مي‌كند. اين پست‌مدرنيسم آبكي بي‌ريشهء نازل. اول از ادبيات شروع شد. من باش مخالف بودم. با نوع ايرانيش مخالفم. چون اصلا اصالت ندارد. همه‌ش ردپاست. جا پاهايي كه پيداست از كيست و چيست. من اما صادقي را دوست دارم . بهرام صادقي را. من بازيهايش را مي‌فهمم. و دردش را. و مسخره كردن ادبياتش را. من از طريق بهرام صادقي است كه مي‌توانم با بكت ارتباط برقرار كنم. مسئلهء هر دو ارتباط است. قطع ارتباط. و ناتواني زبان براي ايجاد ارتباط. پايان هر دو يك‌جور است. بكت با سكوت تمام مي‌كند و بهرام صادقي با انكار. انكار ارتباط.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي ادبياتي شد. &lt;br /&gt;ولي من يك چيز ديگر مي‌خواستم بگويم در اصل.&lt;br /&gt;مي‌خواستم بگويم اين پست‌مدرن بازي دارد حال مرا بد‌جوري خراب مي‌كند. به‌ويژه در عرصهء زندگي روزمره.&lt;br /&gt;دقت كنيد:&lt;br /&gt;قرارها همه با ادا اصول است.&lt;br /&gt;توي تمام عشق‌هاي اين سال‌ها بيشتر ننربازي هست تا يك احساس آس!&lt;br /&gt;دختر‌ها پست‌مدرنيستي مي‌روند تو آغوش پسرها و پسرها هم از آن‌جا كه تمام دانش عشقي اين سال‌ها را فوت‌آب هستند تصميم مي‌گيرند به شيوهء مثلا“ فلان شخصيت فلان آواز فلان خوانندهء معركه يك‌هو شانه خالي كنند تا رابطهء‌عاشقانه پايان بسته نداشته باشد. داستان اصلا“ تمام نمي‌شود. دختر مي‌افتد اما آخ نمي‌گويد، يك چشمك ياهو‌وار مي‌زند و تندي بلند مي‌شود مي‌رود سرخه‌حصار و اولين كاري كه مي‌كند پاك كردن اسم چيز‌جان است از فهرست مذكورات! و پسر كه بدجوري سبكبال است دو دستش را مي‌كند تو دوتا جيب پشتي جين گشادش و سوت زنان فرشته را مي‌رود به هواي دختر بعدي كه نشسته تو 206 آلبالويي و دارد پيشي پيشي مو مو گوش مي‌دهد پشت چراغ قرمز سربالايي پل رومي!&lt;br /&gt;يكي از اصول ادبيات پست‌مدرنيستي پايان‌هاي باز است!&lt;br /&gt;مهمترين ويژگي پست‌مدرنيسم مسخره كردن گذشته است. تمسخر و شوخي. داستان‌ها آغاز وسط و پايان ندارد. نقطهء مركزي وجود ندارد. بعد اين ويژگي‌ها اينجا، توي اين خاك، تو دست چندتا بچه‌ژيگولو تبديل شده به ادبيات متفاوت (يا متفاوط) به ادبيات چندصدايي، به شالوده‌شكني، به هزار و يك اسم بي‌مسما كه همه نقابي است براي پوشاندن ضعف اصلي. هيچكدام از اين خانم‌ها و آقايان ماماني خيلي خيلي تيتيش بلد نيستند يك سطر شعر بنويسند اما مثل چي هزار صفحه برات سياه مي‌كنند در هيات كس‌شعر.&lt;br /&gt;يك داستان سرراست بلد نيست بنويسد اما هر بلايي دلش خواست سر روايت و قصه‌گويي و شخصيت‌پردازي مي‌آورد. &lt;br /&gt;توي داستان نقد داستان مي‌آورد، توي شعر نقد شعر مي‌آورد. صد تا هم مجله و روزنامه دارد. هر جا را باز مي‌كني مي‌بيني اسمش هست ولي هر جا مي‌نشيند زار مي‌زند كه ما را بايكوت كرده‌اند، از نام ما وحشت دارند، ما را بازي نمي‌دهند و از اين حرف‌ها.... گوش شنوا هم كه ندارند كه آدم يك كلام بهشان بگويد: آخه خوشگله ديگه جايي هم مگه تو نريده گذاشتي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك چيز ديگر مي‌خواستم اصلا بگويم هي حرف تو حرف مي‌آيد!&lt;br /&gt;ادا در مي‌آوريم ادا در مي‌آوريم تا در برويم از زير سختي آن چيزي كه رابطهء‌درست و حسابي است.&lt;br /&gt;دلم لك زده براي چي؟ اگر گفتي؟&lt;br /&gt;يك چيز جدي مي‌خوام!&lt;br /&gt;يك چيزي كه مثل زلزله اثرش عميق باشد.&lt;br /&gt;يك چيزي مثل داستان‌هاي ساعدي يا كورتازار، مثل بوف‌كور يا رمان‌هاي فاكنر و كافكا، مثل نمايشنامه‌هاي بكت، مثل شعر‌هاي فروغ يا شعر بلند ايكور يا سنگ آفتاب!&lt;br /&gt;يك چيزي كه خود خود خودش باشد.&lt;br /&gt;يك چيزي مثل سمفوني تاريخ بوسه تو آخر فيلم «سينما پاراديزو»&lt;br /&gt;اين پست‌مدرنيسم وطني كه بدجوري حتي تو رفتارهاي اجتماعي‌مان ريشه دوانده بدجوري دارد حال مرا خراب مي‌كند.&lt;br /&gt;مي‌گويند پست‌مدرنيسم عصياني است عليه عقل‌گرايي مدرنيسم ، پس چرا اين‌همه آگاهند حتي به كوچكترين ابراز احساساتشان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راحت باش ! اگه نه من مجبورم يه جور ديگه رفتار كنم!&lt;br /&gt;يا&lt;br /&gt;به قول اون زنه، كه وراجي‌هاي مَرده كلافه‌ش كرده:&lt;br /&gt;چرا به جاي اين حرفاي احمقانه سعي نمي‌كني منو ببوسي؟ &lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 6:40 PM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030148689095369?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030148689095369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030148689095369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030148689095369' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030139925496217</id><published>2004-03-26T03:43:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:46:49.200-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Monday, May 19, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ مثلا“ وقتي يكي از يه چيزي يا يه كسي خوشش مياد!&lt;br /&gt;موهاش را گرفت زير شير آب و بعد مثل گربه سرش را تكان داد. آمد تو اتاق. با حوله موهاش را خشك كرد. گوشش را پاك كرد. رفت يك آهنگ گذاشت. چاي ريخت. اتو را زد به برق. ملافه را پهن كرد روي فرش. چاي را آورد و نشست و شروع كرد به اتو كردن.&lt;br /&gt;خواننده داشت مي‌خواند:&lt;br /&gt;«نسترن وقتي مي‌خندي‌‌ي‌ي‌ي.... يه دروغي تو چشاته......»&lt;br /&gt;همراه با خواننده مي‌خواند و اتو مي‌كرد و چايش را مزه‌مزه مي‌كرد. بعد پا شد لباس‌هاش را پوشيد رفت كاغذ روي ديوار را خواند. روي كاغذ هميشه شب قبل كارهاي فردا را مي‌نوشت كه يادش بماند. نوشته بود:«پول تلفن را بدهم....... چاي و روغن و پنير...... پست كردن نامه...... جاي من كجاست؟»&lt;br /&gt;زد بيرون.&lt;br /&gt;بيرون هوا بفهمي نفهمي سرد بود. اول پاييز بود. رفت و رفت و رفت تا رسيد به راستهء نيمكت‌هاي سبز. كنار بزرگ‌راه يك رديف نيمكت بود زير درخت‌هاي بلند. هر روز بي‌اعتنا و شتابان از كنارشان مي‌گذشت. ولي ديروز چيزي ديد كه وادارش كرد يك دم پا سست كند. همين‌جور از دور يك برگ ديده بود كه از درخت كنده شد و چرخان تو هوا آمد و آمد و نشست روي نيمكت. ايستاد و برگ را تماشا كرد. برگ تو خودش جمع شده بود و شده بود يك پنجه. خشك و آفتاب‌سوخته. &lt;br /&gt;امروز كه به نيمكت رسيد ديد برگ‌ها بيشتر شده. ديد درخت يك‌جور خوبي سايه انداخته روي نيمكت. ديد نيمكت يك‌جور غريبي تكيه داده به درخت. ديد همين‌جور دارد برگ مي‌بارد. دلش خواست بيشتر بماند خوبتر تماشا كند ديد ديرش شده. تند راه افتاد رفت كه برسد اداره. &lt;br /&gt;دير رسيد.&lt;br /&gt;آز آن روز ديگر همه‌اش دير مي‌رسيد. هر بار كه به راستهء نيمكت‌ها مي‌رسيد بيشتر مي‌ماند. خودش هم نمي‌دانست چرا. نمي‌دانست حيرتش از چيست. ولي مي‌دانست كه يك چيزي هست تو تركيب برگ و نيمكت و درخت بلند. فكر كرد چرا هيچ‌وقت به آن توجه نكرده. فكر كرد شايد مال هواست. مال پاييز. پاييز هميشه يك چيزي تو خودش داشت يك چيزي مثل وسوسه تو هواي پاييز هست. مثل دل به دريا زدن. چيزي مثل هوس كشف يك قلمرو تازه.&lt;br /&gt;«جاي من كجاست؟»&lt;br /&gt;با اين پرسش رفت و رفت و رفت ــ و، باز، دير رسيد.&lt;br /&gt;صبح، زود بيدار شد. مثل هميشه رفت موهاش را گرفت زير شير آب و گربه‌وار سرش را تكان داد. آمد تو اتاق. با حوله موهاش را خشك كرد. گوشش را پاك كرد. رفت يك آهنگ گذاشت. چاي ريخت. اتو را زد به برق. ملافه را پهن كرد روي فرش. چاي را آورد و نشست و شروع كرد به اتو كردن.&lt;br /&gt;خواننده داشت مي‌خواند:&lt;br /&gt;«نسترن وقتي مي‌خندي‌‌ي‌ي‌ي.... يه دروغي تو چشاته......»&lt;br /&gt;همراه با خواننده مي‌خواند و اتو مي‌كرد و چايش را مزه‌مزه مي‌كرد. بعد پا شد لباس‌هاش را پوشيد رفت كاغذ روي ديوار را خواند:«امروز ديگر كار را يكسره كنم!!!»&lt;br /&gt;زد بيرون.&lt;br /&gt;از آن هواها بود كه مي‌چسبيد آدم به شيوهء شخصيت‌هاي داستاني دههء چهل يقهء كتش را بالا بزند و سيگاري روشن كند و برود به هواي ... به هواي چي؟&lt;br /&gt;به نيمكت رسيده بود. دلش داشت يك جور خوبي مي‌زد. ايستاد و نگاه كرد. به پشتهء برگ‌هاي نشسته بر نيمكت نگاه كرد. به سوراخ‌هاي روي چوب كه جاي ميخ‌هاي درآمده بود، به خط‌هايي كه آدم‌ها كشيده بودند، و به آن قسمت كه از هر جا بيشتر دوست داشت، آن‌جا كه پشت نيمكت رفته بود تو دل تنهء درخت جوري كه انگار درخت و نيمكت يكي شده بودند، و برگ‌ها را تماشا كرد، باران برگ‌ها را، سر بلند كرد و شاخه‌هاي پيچ‌درپيچ درخت را نگاه كرد، تك و توك بر هر شاخه برگ‌هاي مانده كنده مي‌شدند مي‌چرخيدند رقصان مي‌آمدند مي‌افتادند روي نيمكت. توي هوا صدايي انگار داشت مي‌گفت:«يالا ديگه!!! حوصلمو سر بردي!»&lt;br /&gt;به نيمكت نگاه كرد، فكر كرد حتما“ حكمتي تو نيمكت بودن نيمكت هست، فكر كرد نيمكت را ساخته‌اند براي نشستن خب! فكر كرد اين نيمكت، اينجا، كنار اين درخت و زير باران اين‌همه برگ مال يك كار بيشتر نمي‌تواند باشد!&lt;br /&gt;پس، لبخند زد، نفس كشيد، هوا پر از بوي هوس بود، فكر كرد همين است، همينجاست. گفت:«اينجا جاي من است!»&lt;br /&gt;حالا ، توي اين شهر بزرگ، يك جا پيدا كرده بود، جايي كه مال خود خود خودش بود، جايي كه خودش كشفش كرده بود، برايش وقت گذاشته بود ازش لذت برده بود و بهش ديگر عادت كرده بود!&lt;br /&gt;چرخيد ، و، آرام، نشست. هنوز درست جا خوش نكرده بود كه برگي كنده شد و آرام آرام آمد و آمد و آمد و رخ به رخ يك آن به لبش بوسه‌وار ساييد و بعد نشست روي پاش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده در ساعت 7:27 PM توسط كرگدن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;37 تا نظر &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030139925496217?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030139925496217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030139925496217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030139925496217' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6676102.post-108030069749485784</id><published>2004-03-26T03:31:00.000-08:00</published><updated>2004-03-26T03:35:07.543-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Thursday, June 19, 2003 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;٭ سرسره بازي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين باري كه سرسره‌بازي كردم خوب يادمه.&lt;br /&gt;با پسردائيم رفته بوديم پارك. من چارسالم بود. آبادان.&lt;br /&gt;پسردائيم با دوست‌دخترش بود. مثلآ منو برده بودن پارك بگردونن. مثلآ!!!&lt;br /&gt;به محوطه بازي بچه‌ها كه رسيديم پسردائيه گفت:«كرگدن!»&lt;br /&gt;گفتم:«ها؟»&lt;br /&gt;گفت:«زهرمار! باز ميگه ها!»&lt;br /&gt;گفتم:«بله.»&lt;br /&gt;گفت:«برو برا خودت بازي كن، منو نازي اينجا ميشينيم نگات ميكنيم. بدو برو!»&lt;br /&gt;من يه نگاهي به شرم خوشگل تو چشاي نازيه كردم و يه نگاهي به موج شهوت چهرهء دائيه و دويدم طرف اسباب بازيا.&lt;br /&gt;ريگ‌ها زير پام صداي خوشي داشتن. من چند بار تا برسم به سرسره خوردم زمين. ولي زمين خوردنم خيلي چيز بود... چي ميگن بهش؟ معركه بود خلاصه. تنها بودم. سر ظهر بود آخه. داغ بود. دست به ميله‌هاي سرسره كه زدم دستم سوخت. ولي سوزشش چيز بود ... چي ميگن بهش؟ &lt;br /&gt;يادم نيست الان. رفتم بالا . دلم تاپ تاپ مي‌زد.&lt;br /&gt;سرسره بلند بود.&lt;br /&gt;بلنديش ترسناك بود.&lt;br /&gt;از بلندي به نيمكتي كه دائيه و نازيه تنگ هم نشسته بودن نگاه كردم.&lt;br /&gt;دروغ گفته بود دائيم.&lt;br /&gt;تخمشم نبود من كجام و دارم چه كار مي‌كنم. چون دستش تو موهاي نازي بود و نازي داشت زمين رو نگاه ميكرد.&lt;br /&gt;ميخواستم داد بزنم بگم دائي من سر بخورم بيام پايين تو بايد باشي منو بگيري وگرنه پرت ميشم شصت متر اونورتر مي‌افتم اونوقت قنبلم درد ميگيره تا چند روز!!!!!&lt;br /&gt;ولي نگفتم!&lt;br /&gt;نشستم َسر سرسره. تاپ تاپ دلم ميزد. پاهامو دراز كردم. دو طرف سرسره رو گرفتم. اين‌ور اونورو نگاه كردم. هيچكس نبود. &lt;br /&gt;تنها ، رو بلندي، در انتظار سقوط!&lt;br /&gt;اين اولين احساس تنهايي من بود تو زندگيم!&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;دستمو &lt;br /&gt;ول كردم.&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;سريدم&lt;br /&gt;يك چيزي تو اون سقوط معركه از دلم كنده شد و خنده شد و شد لذت!&lt;br /&gt;من تو عمرم طعم لذت ناب رو اون روز چشيدم، اونم توي سقوط ، اونم توي تنهايي!&lt;br /&gt;و از اون روز عاشق تمام سرسره‌هاي جهان شدم.&lt;br /&gt;لذت، لذت ناب، وقتي دست ميده كه نترسي!&lt;br /&gt;يعني نه كه نترسي، نه، يعني كه بترسي ولي با تمام ترست شيرجه بري طرفش!&lt;br /&gt;حالا قنبلت هم درد گرفت درد گرفت.&lt;br /&gt;اون درد خودش نيمي از لذته!&lt;br /&gt;من عاشق سرسره‌بازيم! عاشق كنده شدن دل تو سقوط طرف يه چيز ناشناخته!&lt;br /&gt;من عاشق تمام سرسره‌هاي جهانم!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6676102-108030069749485784?l=kargadans.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030069749485784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6676102/posts/default/108030069749485784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kargadans.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#108030069749485784' title=''/><author><name>kargadan</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04900616635596691336</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
